در خوارى دنيا نزد خدا بس که جز در دنيا نافرمانى او نکنند و جز با وانهادن دنيا به پاداشى که نزد خداست نرسند . [نهج البلاغه]
کل بازديدها:----825---
بازديد امروز: ----9-----
بازديد ديروز: ----10-----
حياط خلوت

 

نويسنده: انار.پ
پنجشنبه 31/5/1387 ساعت 3:12 عصر

بسم رب الشهدا


ناراحت 


رفته بوديم عروسي، روز نيمه شعبان، يعني شب­اش، يعني 15 شعبان، شب! در به در بوديم در خيابان­هاي پاسداران، دريغ از يک مسجد! يک دفعه به خود آمديم و ديديم که جلوي در تالار هستيم در حالي­که اصلا نشاني­­اش را نداشتيم!


گفته­اند مجالس مومنين امانت است، نبايد خبرچيني کرد. ولي آيا اينجا مجلس مومنين بود؟ از همان­ها که ملائکه زير پاي حاضران بال مي­گسترانند؟ اگر بود که نبود، دلم براي آن فرشته­هاي بيچاره­اي که مجبور بودند مثل من اين فضا را تحمل کنند مي­سوزد. "فرهنگ برهنگي و برهنگي فرهنگي" غوغا مي­کند در اين عروسي­هاي امت شيعه آخرالزماني که چشم اميد مولايش به آن است! به سفارش دوستان که گفته بودند اين عروسي با بقيه فرق دارد، با خيال راحت رفتيم در مجلس، ولي همان شب دريافتيم که درجه­هاي خط­کش دوستان از فرط حضور در مجالس ناجور و جورواجور ساييده شده و کمي بگويي نگويي نافرم سنجش مي­کند و وجب­هاي ما طايفه به قول از ما بهتران اُمّل(!) به قدر عقل ناقصمان ريزبين است و چيزهايي را مي­بيند که ايشان و اوشان عاقل کلي نگر، بهشان توجهي ندارند. عصر جاهليت ثاني است. کجاست نگار مکتب نرفته­اي که انقلاب کند؟!


فردا شبش هم عروسي دعوت داشتيم. سر اين يکي کلي ذوق داشتم. همه رفقاي گرمابه و گلستان دعوت بودند. از همان دم در صداي "علي رو عشقه..." شان بلند بود. وقتي رفتيم سر ميز نشستيم دريافتيم که دوستان گرامي در مصاف با ميز بغلي که آماده فرصتي است تا از سکوت ما استفاده کرده و بزن و برقص راه بيندازد، دارند حنجره­هاي مبارک را پاره مي­کنند. نزديکان عروس آمدند بسيار محترمانه گفتند که نخوانيد. مي­خواستم شاخ دربياورم. به خاطر کم­رويي خودمان در اعتراض به آنها که شعرهاي آن ور آبي مي­خوانند وحرکات موزون انجام مي­دهند، از ترس آن که مبادا دلگير شوند، و جسارت ميزبان محترم در اعتراض به ما که فقط از اهل بيت (عليهم­السلام) مي­خوانديم. اين کجا و آن کجا؟ حکما بنده خدا از طرف ساير مهمان­ها تحت فشار بوده. يکي از دوستان گفت که سر عروسي­اش به همه مهمانان اعلام کرده بوده که اگر کسي از جايش بلند شود، خودش مي­رود و دستش را مي­گيرد و سر جايش مي­نشاند. در دلمان گفتيم بابا دمت گرم. يک راهکار هم براي ايمن ماندن از شر عروسي گرفتن پيشنهاد داد که هر کس خواستار بود، اعلام کند، تا جداگانه برايش بگويم.


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: polly
سه‏شنبه 29/5/1387 ساعت 11:38 عصر


خانمي به علت خفگي جان سپرده بود .شاهد و چند سرنخ وجود داشت . جسدش روي مبل اتاق نشيمن افتاده بود . دو ليوان آب پرتقال نصفه و يک ظرف نيمه خالي ذرت بو داده روي ميز جلوي مبل بود.


همان طور که دکتر ليوان را يکي يکي برانداز مي کرد از انعکاس نور ميان يخ ها لذت مي برد


دکتر به طرف دوست مقتول برگشت .همان کسي که پليس را خبر کرده بود .به او گفت :ممکن است ماجرا را تعريف کنيد.


-          من وسارا همين جا نشسته بوديم و تلويزيون تماشا مي کرديم .يک از دوستانم زنگ زد تا کتاب هايي را ازش به امانت گرفته بودم  برايش پس ببرم و وقتي برگشتم با اين صحنه روبه رو شدم بعد هم به پليس را خبر کردم.


دکتر پرسيد:چه مدت از خانه دور بوديد ؟


-          حدودا دوساعت .ببينم ،شما که فکر نمي کنيد من قاتل باشم ؟! من اصلا اين جا نبودم .من بودم که پليس را خبر کردم . هر کسي مي توانسته بيايد تو .او دوستان ديگري هم داشت ؛ بهتر است از آن ها هم سوال کنيد .


دکتر گفت:همين کار را خواهيم کرد خانم !اما فکر مي کنم آنها مدرک بهتري از شما در اختيار ما بکذارند.


 به نظر شما چرا دکتر به او شک کرد جواب را به صورت خصوصي به  ما نظر بدهيد


                            


polly


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: polly
شنبه 19/5/1387 ساعت 5:12 عصر

"به نام خدا"


راستي تابه حال دقت کرده ايد که اغلب آدم ها وقتي مي خوان به يه سوال ساده جواب بدهند فکر نمي کنند که شايد جواب اون سوال هم خيلي ساده باشه؟! خيلي وقت ها بهتره که قضايا را زياد پيچيده نکنيم .شايد بهترين راه براي انديشيدن برکشتن به دوران کودکي وفکر کردن و چراي مطالب را پيدا کردن به روش کوودکانه باشه.


مطلب زير جوابيه برخي به يک سوال ساده است.


سوال : چرا مرغ از خيابان رد شد؟


ارسطو : طبيعت مرغ اين است که از خيابان رد شود .


مارکس : مرغ بايد از خيابان رد مي شد اين از نظر تاريخ اجتناب  ناپذير است .


رياضيدانان : اول بگوييد مرغ را چگونه تعريف مي کنيد.


شاگرد تنبل : والا آقا به خدا مي دونستيمها.......آقا يه دقه.......نوک زبونمونه ها


نيچه : چرا که نه؟


فرويد : اصولا مشغول شدن ذهن شما با اين سوال نشان مي دهد که به نوعي عدم اطمينان دچار هستيد آيا در بچگي شست خود را مي مکيديد؟


داروين : طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي رد شدن از خيابان توانمند کرد.


همينگوي : براي مردن ،در زير باران...


انيشتين : رابطه مرغ خيابان نسبي است.


خواننده ي آهنگ هاي آبدوغ خياري : چرا رفتي مرغ جونم.....


روان شناس : آيا در درون هر يک از ما يک مرغ نيست که مي خواهد از خيابان رد شود.


نيل آرمسترانگ : يک قدم کوچک براي يک مرغ ويک قدم بزرگ براي مرغ ها.


حافظ : عيب مرغان مکن اي زاهد پاک سرشت                           که گنا ه دگران بر تو بخواهند نوشت.


فردوسي : بپرسيد بسيارش از رنج راه                                            زکار و زپيگار مرغ سياه


ناصرالدين شاه : يک حالتي به ما دست داد وفرموديم که از خيابان رد شود آن پدر سوخته هم رد شد.


سهراب سپهري : مرغ را در قدم هاي خود بفهميم و از درخت کنار خيابان شادمانه سيب بچينيم


خواننده  داستان هاي علمي-تخيلي : اين مرغ نبود که از خيابان رد شد خيابان مرغ وتمام جهان هستي 7مترو20سانتي متر به عقب رانده شد.


جرج بوش : اين عمل،تحريکي مجدد از سوي تروريسم جهاني بود وحق ما براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت مل ايالات متحدهوارزشش دموکراسي دفاع کند .


سعدي : ومرغي را شنيدم که در راه خيابان ودر مشايعت مردي آسيابان بود وي را مي گفت:"از چه دو تعجيل کني ؟"گفت :"لندانم واگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم."


لات محل : هيشکي نمي تونه تو اين محل از خيابان رد شه مگه چاکرت رخصت بده.


بود ا: با اين پرسش طبيعت مرغاانه خود را نفي مي کند.


پدر خوانده : جاي دوري نمي تونه بره.


هري پاتر : رد شدن مرغ از خيابان يادگاران مرگ دومي، به وجود مي ياره


هيتلر : اگر اراده ي ما همچنان قوي بماند مرغ را نابود خواهيم کرد و فولاد آلماني از خيابان رد خواهد شد.


 


.در آخر..


کودک : که به آن طرف خيابان برسه به همين راحتي


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: polly
چهارشنبه 9/5/1387 ساعت 2:47 عصر


باران مي باريد .باران دانش، باراني که جاهليت را از بين مي برد .


باران مي باريد. جاهليت عصباني بود،مي گفت :باران اسيدي است در اين خشکسالي جاهلي باران دانش جادوگري است


باران مي باريد. باران زلال دانش، باران گواراي انسانيت ، باراني که بوي رهايي مي داد.


باران باريد. رحمت بر عالمين فرود آمد. باران نه اسيدي بود نه جادوگري. باران الهي بود،رحمت بود نعمت بود.


باران مي باريد. جاهليت پنهان شده بود به طرف باران نيامد. زير آن راه نرفت. از آن ننوشيد در آن حل شد. از بين رفت.


باران مي باريد. باراني که همراه آن ندا مي آمد.


      بخوان،بخوان به نام پروردگارت


                                              به قلم جادويي Polly


 


    نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [31/5/1387- 3:12 ع] عروسي
    [29/5/1387- 11:38 ع] قتل در روز باراني
    [19/5/1387- 5:12 ع] سوال آسان وجواب سخت
    [9/5/1387- 2:47 ع] بعثت
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  •